باز بارون

باز بارون
با ترانه
با دِرِک های فراوان
می خورد از بُنِه خانه
داخه دَهلیز
تَک وُ تنهاک
ووستادم در گذرها
خورها راه اوفتاده
دلخشی یک دنگ
يک دو تا چوکدر وُ بلبل
باز دم وُ دیقه
می پرند اين سو و آن سو
می خورند بر دروازه وو شیشه
بُکسُ کشیده
آسمون اَمرو چلیده
نيست کَچ یا فُفلی
وایاد اَکَم روز بارون
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی باغ های بالاشهر
کودکی بیست ساله بودم
شادُ نرگَت
گیکُ مَستَک
با دو پاچَک
جَک میکندم
از کموتر
از خر و گا
از عگرب های خزنده
بود صحرا گرم و زنده
آسمون آبی چو دیریا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی گلوپا
تازه وُ تر
همچو فیمتو مستی دهنده
رو کاهورون می زدی پر
همه جا فول از پرنده
برکه ها شاهن ز آب ها
برگ و گل هر جا نمايان
وینجُواکوها فراوان
کروم ها همش میس خورده
از شر پوشيده حوض را
یکتا گَک آنجا نشسته
دم بدم در غار و غوغا
خورها
با مَ مَ منصور ترانه
زير کنته های درختون
چرخ می زد ...
چرخ می زد مثل گنوغون
چاه ها چون منجل نه بُلُک بُلُک
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها ریغ وو ماسه
سرخ و شبز و زرد و آبی
با دو لینگه کودکانه
می پريدم همچو کهره
می دويدم ز تُمبه
دور می وودم زخانه
حواله میدادم سنگ موزینگ های ریزه
تا وَشَد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم پنج تا جهله
ماکشید به زور به پايين
هوش موغهای خنزی
دستونم می گشت گنده
از رطبون پر زشیره
ماشنفت از پرنده
داستانون چوکلکی
از لب کارشک مرده
راز های خیله الکی
هرچه می ديدم در آنجا
بود مرگی ، بود زيبا
سر کیف بودم من آنجا
زاغ میدادم :
روز ! ای روزه به این درازی !
داده ات خورشيد داخه جووا
اين چنين رنگُ روی زيبا
ورنه بودی شاوه تاریک!
یکچکو یکچکو ،
هیلک هیلک ،
تکه تکه
چُرته چُرته
شُویه شُویه
ابرون وودَن چيره
آسمون نوودنن تيره
باخت رنگُ روی خورشيد تابون
رِخت بارون ، رخت بارون
چوکدرون از باد گريزون
مثله خر شاکه نِ صحرا
دِرک های تُلاوه بارون
ک.ن پهن می گشتند نَ هر جا
بَرخ چون منتول بُرّان
وا دو کَرد می کرد به ابرها
رعد مثله گنوغان
مُست می زد به ابرها
روی بُرکه
مُرگ دیریایی
از ميانه ، از کناره
مثل تیری
چرخ می زد بیغش بکه
موسرهای کاهور میسکین
شانه می زد دست باران
باد حده با اوف های گرما
می نمودندش فُلا فُلا
ماکها در زير درختان
رفته رفته گشت دیريا
توی اين دیریای جوشان
بالاشهر ! ووده پيدا
بس کُوَتمند بود بالاشهر
به ! چه زيبا بود بالاشهر
بس دونی ، بس گلوپا
بس لومبورُ عمبا
بس کَشنگ بود بالاشهر
وه! چه زيبا بود بالاشهر
ماشالله بهشت بود بالاشهر
می شنيدم اندر جزیره
رازهای بالاشهری
پند های بالاشهری
بشنو از من
ای کِریگَم
ای که گشتی نور دیدَم
ای بالاشهریِ خوبم
من که باشم ؟!
خواه تيره ، خواه روشن
من بگویم
با وجودم
با تمام تار و پودم
این بالاشهر
مال ماها
(( هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ))
*****************************
*********************
***********
***
برگرفته از شعر باز باران اثر مجد الدین میر فخرایی
نویسنده : مدیر کوشه ای ۲
( بزودی اسم مستعاری را برای خویش برمیگزینم)
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:40 توسط بالا شهری
|
در این وبلاگ به خبرهای مهم شهرهای رمکان/توریان/کوشه/کاروان و روستاهای اطراف پرداخته میشود و از افراد زحمت کش و دلسوز تقدیر و تشکر خواهد شد. این وبلاگ قصد توهین و تمسخر به شهر/روستا/قومیت و مذهبی را ندارد