شبی مخوف در گدار
چند شب پيش رفيكم بهم زنگ زد گفت بارز شو تا بريم امشب بيرون ...گفتم امشب من نميام هوا سرد شده مريض ميشم مي كم نه خانه ...پول دكتر ندارم كه سواه برم دكتر... گفت همون اوركت كه داخل سربازي به خوما دادن چيكار كردي؟؟ بپوش كه دگه سردت نميكنه ... بله اوركتن اَ ...گفتم خا تا من اوركت و پيدا ميكنم تو برو ماچله بخوما بخر تا برويم ... رفيكم نيم ساعت بعد با موتور تر تري اش آمد يتا سوزوكي تريل داشت مال عصر حجر كه دگه فسيل شده بود ... سوار شديم گفتيم حالا كجا برويم؟؟ رفيكم گفت امشب بريم تلنبو بگينيم كسي نه كلاب خوما ميفتد كه وا ترس بهش بديم يا نه ...گفتم خا اي چه كارن اَ ...گفت حمه دلا شون امشب رفتن صحرا ... دنبالشان ميگرديم تا بشون وا ترس بدهيم ...گفتم خااا پس برويم ...كه خوب كاريست ...
رفيكم گفت از كمو مسير برويم ... طولا يا جده ساحلي ... يا از جده گدار برويم؟؟ ... گفتم مگر اين تر تري نه گدار هم ميرود؟؟ اهگفت په چه خيال كردي ... نگاه قيافه اش نكن مكينش دينگــــــه دينگــــــــــ است ...هههههههه ....گفتم خا پس از گدار برويم ...وا حد سرعت از جاده خاكي رفتيم داخل ريغهاي گدار ... شب تاريكي بود بسان اين كه داخل گور هستي...اين موتور لامپ جلوش زير پا خو هم نميگيندي ... مثل اين كه نه كاب چراغش يتا شمع روشن كرده باشن اصلا" نور نداشت ...من مثل كك به جون رفيكم چسپيده بودم ...كه يك وقت خدايي نكرده فيرو نشوم ...از تنبه اولي رفتيم بالا يتا جفت پا بلند كرديم كه وقتي موتور به زمين نشت سيت موتور از گلوفك كنده شد و وا ك.ن افتاديم رو تنه موتور ... شانس آورديم كه لگنهايمان وا دو پًرگ نشد ههههههه ...حالا يك ساعت وا نور موبايل بهوا سيت ميگشتيم تا پيدايش كرديم ...سيت رو با بند بستيم جاگه اش ... و دنده يك زديم كه حركت كنيم ولي داخل ريغ مگر اين موتور از جاگه اش تكن ميخورد ... من پشت موتور نشستم وا رفيكم گفتم تو موتور شيك بده تا دوباره نه رووو افتاد و رفيكم وا دو جكيد سوار ... رفيكم گفت گاز كم نكن كه دوباره بُنووكو ميگيريم ... در اين هنگام دوباره چند تا تنبه ديگه جلو ما سبز شد ... اين بار با درايت تمام تنبه اولي را رد كردم ...اين موتور بد جور ك.ن توو ميكرد ...و هر لحظه ميخواست به ما وا دل زمين بزنه ... همه چيزش طلسماتي بود ... از بس تاريك بود كه تا فاصله پنج متري به زور پيدا بود ...نزديكهاي خور گًپ مال گدار بوديم وا حد سرعت از روي يك تنبه كه پشتش معلوم نبود جفت پا بلند كردم كه يهووووووووووو
يك چيزه نرگته جلو ما ظاهر شد ...با تمام وجود زاغ دادم ماااااااامااااااااااان... و همين كه موتور به زمين آمد ... دگه مَندَم نشد و بچكش زديم و وا بچ داخل ريغ افتادیم...موتور روی همون موجود افتاد و در یک آن موتور دوباره رفت هوا و افتاد پایین... بعد خاموش شد ... از ترس موتور را ول كرديم ... مث تير از جاگه خود بلند شديم ...دو پا داشتيم دوتايه ديگه قرض گرفتيم ودر تاريكي مطلق از محل حادثه گريختيم ... رفيكم دستم را ول نميكرد...پروردگارا این دیگه چی بود؟؟ ...احساس ميكردم كه بجز ما هم در فاصله ناچيز موجوداتي هستند ... كه به يك گاش.... پايم به يك چيزه گير كرد ...گفتم شايد سنگ يا دروك باشه ... بخاطر همين با پا يتا لغد زدم تا مطمئن بشم ...كه به يك گاش ديدم كه آن شي ناشناس جلو پام از جاگه خو بلند شد و ارتفاعش دو كد من شد... پروردگاراااا مـــــــاي گاددد ... اين ديگر چيست ... رفيكم از ترس نزديك بود شاش نه جون خو بكند من هم دست كمي از آن نداشتم ...نزديك بود وا گــــــــــــــــري بيفتم ...رفيكم بلند بلند داشت آيت الكرسي ميخواند ... منم داشتم الحمد و قل هوالله ميخواندم ... در همين هنگام وا ياد موبايل افتادم ...وا رفيكم گفتم خيلي آهسته موبايلت رو بده تا نگاه كنم اين موجود چيست ...كه دو كد ما ايستاده ...همين كه بجيليه موبايل رو روشن كردم يهو با صحنه اي عجيب رو به رو شدم ....
پروردگارااااااا ...چه ميبينم ... يعني اين حقيقت داشت؟؟ به راستي ما با موتور از روي گردون اشــــــتر رد شده بوديم؟؟ نه نه نه
دور و بر ما پر از اشـــــتر بود كه با روشن شدن چراغ همه تايي به پا ووستادن ... رفيكم يتا جيهــــــــار كشيد كه دل من تركيد و دو نفري تا تونستيم دو كنديم پُشت دروك ها به خو ذهــــب گرفتيم ... نزديك بود قلبم داخل دهانم بيايد ... آخر اين وقته شــــب داخل گدار اشــــتر مرگه خو ميكند ... يك چند دقيقه اي نفسي تازه كرديم ... بعد وا رفيكم گفتم آهسته برويم و موتور را بلند ميكنيم و فرار كنيم ... آروم رفتيم از پشت همون تنبه كه وا جفت پا رفتيم رو گردن اشــــتر ... دعا ميكردم اشـــــتر چيزش نشده باشه ... از بالا تنبه سرك كشيدم همجا مثل گور بود ... نور موبايل زدم ديدم موتور افتاده ولي خبري از همو اشـــتر كذايي نيست ... من گفتم اين اشــــتر ديگه چَك و مولش شكسته با اين شدتي كه ما روش زديم ...رفيكم گفت بريم موتورم رو بلند بكنيم كه اگه پدرم فهميد به من ميكشه ..گفتم کر موتور ایتاری دگه کُشتن دارد... با احتياط رفتيم پهلو موتور از ترس اشــــــتر فرمون موتور رو گناشتيم و تا پشت تنبه كش كشون كرديم ... حالا هر چه هندل ميزديم مگر روشن ميشد ... داخل ريغ هُل هم نميشد بدي ...بلاخره موتور روشن شد ... وا حد سرعت پشتا رفتيم به شهر ... نمي فهميديم به رو خو خنده بزنيم يا گــــــــــري بكنيم ...صبح كه شد موتور سيدم رفتم همونجا كه روي اشــــــــتر زديم ...ديدم خبري از اشـــــــــتر گردن اشكخته نبود .... خلاصه به خير گذشت ........
![]()
در این وبلاگ به خبرهای مهم شهرهای رمکان/توریان/کوشه/کاروان و روستاهای اطراف پرداخته میشود و از افراد زحمت کش و دلسوز تقدیر و تشکر خواهد شد. این وبلاگ قصد توهین و تمسخر به شهر/روستا/قومیت و مذهبی را ندارد