نویسنده مدیر کوشه ای

کدیمُن سفرهای دریایی مثل یخته نهسته و کشتی

و لنچ که دارای مکینه وشه وجود نداشت.اکثر سفرهای

دیریایی با لنچ های بادبانی بود مع هذا سفرها بسیار

خطرناک ووده که خدایی نکرده اگه طیفُن مثلا هونده

دگه خلاص خیله بدجور شاوو مسکه !

ماجرای واقعی از سفر دریایی که یکی از بزرگان بالاشهر

این ماجرا را از پدرش شنیده بوده و احتمالن این اتفاق در

سد سال گذشته ویا بیشتر رخ داده است ٪

 

ماجرا از زبان آدم گپ به نقل از پدرش

ایام را با سفرهای دریایی گذراندی و هراسی نتوان بود.

تاریکی دریا و امواج خروشان را بر خویش تحمل نمودی و رنج و

مشقت دریا را بر جسم ارزانی داشتی . یاد دارم در یکی از سفرها

به بمبئی با گروهی از زیرینگان و کُوتمندان از جزیره ی جسم 

به طرف بندرعباس حرکت کردندی و در بندرگاه آنجا مشغول 

بارگیری شدیم٬ بارمان اغلب خرما و امثالهم بود. یکی از بزرگان

 بندرعباس که به کرم و بخشش و همچنان تقوای الهی مشهور بود

گونی های خرمای خویش را به ما سپرد. و رسم بود که با پولش

از هند اجناسی را مثل دازرد ٬ دارچین ٬ پارچه و غیرُه می خریدیم

 و کرایه ی خود را می گرفتیم اما آن بزرگوار به ناخدا بگفت:

 که تمام پولم را برایم بیاورید و از هند برایم چیزی نستانید.

بیستم ربیع الاول سنه ۱۳۲۱ هجری قمری بود که به شهر بمبئی

رسیدیم. و هر روز در بمبئی به دو جای بازار بودی. اول روز در یک

جا داد و ستد کردندی که آن را ((بازار بندیرا)) گفتندی و آخر روز

جایی که آن را ((بازار کلابه)) گفتندی. ناخدا و مالداران اجناس را

در طول چند روز فروختد و مشغول خرید شدند. بعد از مدتی بار سفر

 مُبَست و لینگر بالا موکشید و به طرف جزیره حرکت مُکه.

روزهای زیادی را با کشتی بادبانی در راه بودیم که ناگهان شبی

طوفان ما را در بر گرفت و بر ما سخت چیره شد.

خیله زیاد موج شاهُند و در آن تاریکی همه فکر کردیم که دیگر

کارمان تمام است . در آستانه ی غرق شدن بودیم که ناخدا گفت

نصف گونی ها اجناس سنگین را در دریا بریزید شاید نجات

یابیم. در تاریکی شب ملاحان با همهمه و هراس گونی ها را به 

بیرون از لنچ پرت میکردند . و الحمدلله از آن طوفان وحشتناک نجات

یافتیم. صبح که شد با صحنه ی عجیب و باور نکردنی روبرو شدیم.

یکی از گونیها از بین ده ها گونی به آخر لنچ(احتمالن لینگر)

گیر کرده بود وروی آب شناور بود .

 وقتی آنرا بالا کشیدیم دیدیم که گونی پر از سکه است.

 ناخدا را صدا زدیم. ناخدا گفت: سبحان الله این پول

همان عالم بزرگوار بندرعباس است ٬ شما مگه کوری چِم داخه سر

شما نیست که گونی پول را اشتباهی در دریا انداخته اید؟

چون گونی ها کوچک و هر کدام یک نوع ادویه داخلش بوده در آن

تاریکی و وحشت طوفان هرکدام که سنگین تر بوده را جاشوها به

داخل دیریا میکردیدند٬

 بین این همه کیسه فقط کیسه ی پول به عقب لنچ گیر کرده بود !!!

به بندرعباس که رسیدیم ناخدا پول آن مرد بزرگوار و کریم را داد

و کرایه ی خویش را گرفت . و ماجرا را برایش تعریف کرد

آن عالم تبسمی کرد و گفت : مال٬مال مه دیریا نابوره

و دیگر هیچ نگفت!

فهمیدم که مالش حلال بوده و مال حلال را دریا نستاند و بنده ای

هم نتواند آن را بدزدد و به زور اخذ کند