گفتگو با یکی از آدم گپون مال بالاشهر
از وی بخواستم که سخنی از ایام قدیم بر من براند و از او پرسیدم
که شما را چون تواند بود که زندگانی را بدون برق یافتی؟ جواب داد
که بر خود سخت نگرفتی و ایام را به خوشی سپری کردی٬ و ندانستی
که برق چیست و لکن اِشتُواره ها بر ما بادهای خنک بوزیدندی و اگر
آب را خنک خواستی در جَهله گماشتی و بر بلندی خانه عَلِک کردی.
دوش بارانی هلیچُن راو آمده بود از وی خواستم که در مورد بارندگی
قدیم مرا خبر دهد ٬ بگفت: سالی را یاد دارم ٬ در ماه رمضان بود و
ما در مَجد مجلس قرآن خوانی داشتیم یکی به داخل مسجد باز آمد و
بگفت: شما را چه شده که هنوز اینجاعید! گفتم چگونه شود؟ گفت
جَم قبله چنان دارد رعد و برخ میزند که همه هراسانند و کسی را
چاره ی آن نتوان بود.مَرفه عه ها را جَم کردیم ٬ فنر را کُشتیم
و از مسجد بیرون برفتیم...
مَندار نشد که نعالهایمان را در پا کنیم ٬ چنان رعدی بزد که صدای
آنرا تا چون حالا در گوش دارمی و هیلک مَند بشُد که به خانه
برسیدی ٬ آنقدر باران آمد و آنقدر گاش داشت و بند نمیشد که خدا
میداند٬شیش ساعت بدون وقفه٬ سیلی بگرفت و خورها فوران بکرد
و سُراهای اطرافش را با خود بچیند...![]()
از او در مورد کشاورزی پرسیدم که در گذشته چگونه ووده است؟
پاسخ داد : باغی داشتیم از درختان عمبا و پورتوکال که از بس
شاوز بود و تو در تو و غلیز و به یک دیگر پیوسته که اگر با
شات گان بخواستی تیری در کُنی تیر در آن درختان نتوان فرو رفت
انگورها بر کاهورها آویزان بُدی و هوش های موصلی و نغال شاهِن.
کُدی مندولی میکاشتیم که ثمرش اعجاب انگیز بود یاد دارم که یک
کُدی مندلی ۱۶ مَن شد (بدون اغراق)
آن زمُن ماشین نهستر چه تاکه به قشم یا درگاعون چطور تارفت؟
وا پا (به حالت مصمم و جدی)
تعاونی چیزه نشُوا ؟ نافهمُم حاجی ٬ خبر اومنین
حاجی به تعاونی رفت که بلکه روغن هاولندی یا بیرینج تایلندی چیزه
شُواده وَشه . مه هم موتور سیکل خو چالی اومکه و رفتوم
والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته
در این وبلاگ به خبرهای مهم شهرهای رمکان/توریان/کوشه/کاروان و روستاهای اطراف پرداخته میشود و از افراد زحمت کش و دلسوز تقدیر و تشکر خواهد شد. این وبلاگ قصد توهین و تمسخر به شهر/روستا/قومیت و مذهبی را ندارد