بالا شهر

خبرهای روستای رمکان_ توریان_کوشه و کاروان.گربدان.بالاشهر.قشم.جزیره

نظر به اینکه کتاب قبلی(توریان مخوف ) مورد پسند و استقبال همگان قرار گرفت

بنا به درخواست دوستان کتاب جدیدی را در اختیار وبلاگ پر بازدید جزیره قرار دادم

امیدوارم که با نظرات و انتقادهای سازنده ی خود این حقیر را در هرچه بهتر بودن

کتاب های بعدی یاری نمایید.

این کتاب شامل پنج فصل میباشد که سعی میشود هر فصل زود به زود در اختیار 

شما قرار داده شود . این کتاب از محتوای طنز برخوردار است . اسامی آن کاملا

مستعار میباشد . این کتاب رو به همه ی جزیرتی های عزیز تقدیم میکنم.

لینک دانلود کتاب موبایل توریان مخوف 

http://balashahri5.persiangig.com/audio/Touryan-makhof.zip

لینک داستان توریان مخوف در وبلاگ بالاشهری کلیت کنید


و حالا کتاب جدید خداحافظ توریان

فصل اول  (سفر به تهرون)

داستان از اینجا شروع شد که وقتی کتاب توریان مخوف رو تموم کردم

فوری تبدیلش کردم به کتاب الکترونیک که توی موبایل ها هم بشه اونو خوند

رفتم پیش دوستام و گفتم اُفِی شما کیای ؟ گفتند چی شده مگه ؟ چه خبرن؟

گفتم: نمگو وا شما نه !! چُپ !! گپ مزنی فقط بلوتوس موبایلون خو روشن بکنی.

به تک تک دوستام این کتاب رو فرستادم و کم کم این کتاب بین کریگها پخش شد

همه جا بحث این کتاب بود و داشتند از نویسندش تعریف میکردند

من دیگه خُلاص ! دیدم که ایکدک دارند تعریف میکنند شدم بادکی که نگو

دوستام همه اس ام اس میدادند که بیغت نیفتد تو دیگر چه جناوری هستی

چجوری این داستان رو سر هم کردی ؟ گفتم کم الکی نیستیم خو !!.

یک شب قبل از خواب به خودم گفتم راستی راستی ماشالله من کاپ کله هستم 

و حیفه اینجا باشم ٬ اینجا استعدادم داره الکی هدر میره ٬ باید برم تهران که

جا من دیگه اینجا نیست ! اونجا به هنرمندانی مثله من خیله محل می کردن.

صبح رفتم پیش درحمُن و جریان رو بهش گفتم ٬ درحمُن اصلا منو کم گاش نکرد

و همش به من سِید میداد که آره حَگ واتون تو گنوغی چی !!

ایجا مگه چی هست به غیر از سورَغ وُ گاوز وُ خُناک  !! اگه اتوی به جایی برسی

فلینگی ببند و نگاه پشت سر خو دگه مکن ! من که تا این لحظه منتظر تایید و 

حمایت بودم دیگه کم کم گرم تر شدم که از توریان برم.

درحمُن رو سوار موتور کردم و گفتم بریم یه چرخی بزنیم و باهم در این مورد

مشوره بکنیم ٬ درحمُن که همیشه فکر اِشکُمش بود از فرصت استفاده کرد و

گفت : حیفه خاطرت عَبدُل من اگه گُشنه نبودم تا دوستکو کانی هم باهات میومدم

گفتم گور سر نووده تو سُوار بَش آلا ٬ که یک زهره اَخروم بتو !!

چند تا نیمجی وُ دو تُنگ آب انبا مانجو خریدم و با هم رفتیم سر حوض تا در مورد

این مسعَلِه حرف بزنیم. درحمُن وقتی مثل وارم همه ی نیمجی چارتایی و 

آب عمباش رو زهرید گفت حالا دیگه کامپیترم کار میکنه ! 

گفت الان چند تا راه حل مناسب واتو میگم که اگه پهلی ۵۰ تا مشاور خانواده

بری دگه ایچیزون نشناوی  ٬ اگو تو اول از همه باید معلوم بکنی که کیا اتوی بری؟

امگو تهرون .اگو نه تو گنوغی مردُم ایوخت از تهرون بار نکرن .

تو اتوی بری تهرون مرگه خو بکنی .

درحمُن گفت چقدر پول داری؟ گفتم پول دردی به سهلن.

درحمُن گفت تو تنهایی نمیتونی بری گفت اونجا خطرناکه

احتمال داره دزد به آدم بکنند چون تهرون حزار قوم توش زندگی میکنه

 از افغانی بگیر تا پاکستانی و بلوچ .

گفتم باااااااا په اینطور ول است خب . پس چیکار کنم؟

گفت : زنگ بزن به علی دلا !

راست میگفت علی دلا هرچی نباشه چند سال از ما گپ تره و ۱۰ تا کپره کاپتن

از ما بیشتر دِرنُنُنده !!! به علی دلا گفتم بیا سر حوض که مسعله ی مهمی هست

که باید در جریان وشی . علی دلا مثل صاروخ خودشو رسوند و گفت حالا دیگه

بدون من جلسه تشکیل میدید ؟؟!! وا خودم گفتم خدا کنه علی دلا کاغذ مال

نیمجی ها و تُنگ های آب عمبا را نگیند که یک سعت میک میک میکند.

علی دلا گفت خب بگید ببینم جریان چیه ؟

 من کل ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم که من دیگه توی این روستا نمیمونم

گفت چه دردته ؟ چرا نمیمونی ؟

گفتم من خیله استعداد دارم من اگه برم تهران پولدار میشم

و شاید نویسنده شدم . علی دلا منو دعوت به آرامش کرد

و گفت زیاد بادکی نشو که خوب نیست.

بخدا نه دل خو خیلی به چک علی دلا غیزی شدم و باخودم گفتم که علی دلا

چه میفهمه حال هنر و نویسندگی اون فقط بلده آدم دار بزنه !

درحمُن گفت بریم مجد گپ نماز بخونیم و به خوراک بریم سر عیش.

سر عیش که بودیم همه میومدن و در مورد کتاب توریان مخوف با من حرف میزدن

حتی بعضی چوکلکها از من امضا هم میگرفتند علی دلا وقتی این چیزارو دید

چشمش از کاسه میخواست در بیاد ! منو دور برد و گفت جریان چیه ؟ خیله 

معروف شدی خو !! گفتم تو که به من کم گاش میکردی که بادکی نشم

گفت حالا دیگه مطمعن شدم که باید بری تهران .

علی دلا گفت امشب درحمُن رو بردار و بیا به مجلس ما .

 هم بازی دامن میکنیم هم میشینیم تصمیم نهایی رو میگیرم .

درب مجلس واز بود و ما نزدیک به نیم سعت داخه مجلس بودیم.

نه یک دَک هاو . نه یک دَنگ خرما . بدتر از بیابون بود صلوات خیر.

بالاخره علی دلا اومد و ..........................................................

فصل دوم (آماده برای سفر)

بالاخره علی دلا اومد من بهش گفتم یک سعتن کجایی ما خو موردیم از چهنه ای

گفت کهره شان چوک آورده و منتظر بوده که کهره اَمزارش رو بکرده !!!

علی دلا گفت اَفهمی چن خالو : شما باید نفری ۱۰۰ هزار تمن بار من بدید

تا من برم فردا بلیط تهران بگیرم . هر سه نفری واگر هم میریم میبینیم

اگه خوب هستره خب تو هموجا بمون ما بعد از چند روز پشتا میایم ٬

اگه دیدی که خش نیست و بکار هیچ ناخوره ٬ واگر ما برگرد.

گفتم گپ تو جُن است من که موافقم . درحمُن گفت من پول ندارم وُ فلان

گفتم مُردی از سیدی فیلم خریدن چطور پول ادنین؟ اگو نه تو خواهش است

پول بلیط من بده که نامرد شوم اگه پول تو را پشتا نَدَهَم !!

وا دل خو گفتم درحمُن میسکین خاطه کاره من داره باهام میاد گناه داره اگه

پول بهش قرض ندم ٬ گفتم باشه من فردا دویست هزار تمن به کارت مال علی دلا

انتقال میدم . علی دلا مثل سنگ نشسته بود و چیزی نمیگفت اما چشماش

داشت برخ میزد و کَپ خو مثل گُراغ شهری واز کرده بود.

 فراداش علی دلا رفت قشم و ۳ تا بلیط هواپیما گرفت.

درحمُن گفت : آلا که سواه داریم میریم تهرون پس بختره امشاو بریم گشت.

گفتم خوبه ! علی دلا هم تعیید کرد . علی دلا گفت به همه رفیکا میگیم بیان

تا از همه خداحافظی بکنیم و جلو وِشان کلاس بناردیم که امبوه بریم تهران.

من دلخشی یک دنگ بودم و میدیم که دوستام چقدر به من محبت میکنن

هم علی دلا هم درحمُن دارن بخاطر من میان تهران و میخوان کارم رو راه بکردن

شب رفتیم گشت به خرگوشی و کبابه ولمی خوردیم بچه ها همه بودند

و ما سه نفر داشتیم فیس میکردیم که سواه امبوه بریم تهران .

درحمُن خیلی جو بهش گرفته بود و همش گپ فارسی میزد حتا همون

شب جوتی هم توی پاش کرده بود !

سواه شد و من بار و بندیل خود را جمع کردم و بسراغ درحمُن رفتم

فکر میکردم درحمُن الان خواب باشه چون صبحه خیلی گح بود و پرواز ما

پیشین بود اما درحمُن رو توی ک.چیل دیدم که داشت کهره ها رو به رم

میبرد ! گفتم تو از یک راه شب کلاس گذاشتی جوتی کردی وُ فیس که

تهران فلانه تهران به امانه الان مرگه سر خو داری میکنی ؟ گفتم اگه چوکن

بگینن که تو داری کهره به رم میبری دله به دیم تو می بندند !

گفت برو بابا الان حبا ایشون دگه نخاون نکه خودشان .

گفت این تری ماشکی ها که من میشناسم الان دارند تر نخاو میدن !

گفتم حالا پترات نکن برو زود کهره ها رو به رم ببر و بیا .

روی تابوک پشت دیوار خانه ی درحمن شون نشستم و به دیوار تکیه دادم

زنگ زدم به علی دلا و گفتم بدو در خانه درحمن که من نشستم.

علی دلا سریع اومد و کنار من نشست ٬ درحمن هم که اومد کنار ما نشست

 و با هم دیگه داشتیم در مورد چگونه رفتن به فرودگاه بحث و تبادل

نظر میکردیم . افتاو به چک ما افتاده بود و هر سه به کتال کنار دیوار نشسته

بودیم و دست به چک رو خو گذاشته بودیم که افتاو نه چهم ما نیوفتد

 محمو صالح داشت از کوچه رد میشد فکر کرد که خدایی نکرده

موم گپ درحمُن فوت کرده که ما به درازیکا صبح به این زودی نشستیم!

 آخه موم گپ درحمن جا گرفته بود و چند سال میشد که مریض بود ! .

گفت انالله و انا الیه راجعون ! محمو صالح میخواست درحمن را نه بغل بگیرد

اما ما زودتر بهش گفتیم که چیزی نیست و کسی فوت نشده !

به چه زور باور کرد و رفت ما هم گفتیم بلند بشیم که دیگه یکنفر غیر میاد

من جلو درحمن گپ کردیدم که صبحانه نخوردم و دلم وا نون توموشی است

درحمن گفت خدا خوب بشما بکند که یک پرگ نون هم نسرا شما گیر

نمی کد که بخورید؟ گفتم آلا برو از پا تاوه گرمی گرمی ۴ تا نون بیار.

علی دلا گفت فکره وسیله بکنید که چند ساعت دگه به پرواز نمونده است

درحمن گنوغ گفت با موتور میریم بعد موتورهامون رو میکردیم نه فرودگاه

که بعد پشتا هوندن هم خار نشیم ! علی دلا نزدیک بود که واخاک به

درحمن بکند گفتم ماشین کرایه میکنیم میریم این که کاری نداره !

به حَمَعلی زنگ زدیم گفتیم می رسی به ما به فرودگاه ببری؟ اونم از خدا

خواسته قبول کرد .

رفتیم مِیتا سرا درحمون شون نشستیم و درحمن پیر ووده چند تا نون تموشی

بما آورد ٬ داشتیم نوش جان میکردیم که حبا درحمن وا دستا موشت کنار در خانه

اومد و بما زاغ داد که میخوای برید تهران؟

علی دلا گفت بله . دگه مومگپش خیلی بما نصیحت کرد گفت که مواظب خو

باشید گفت مواظب درحمن باشید خیله ٬ که درحمن فضول است. گفتیم باشه .

به درحمن گفتم برو سریع بخو یازی بکن که ورگار است .

خلاصه همه آماده شدیم و در انتظار آمدن حمعلی بودیم ٬ هر کس غرق در رویای

خویش بود ٬ من به دور دست ها نگاه میکردم به آرزوهایی که بلکه با رفتن به

شهرهای بزرگ به واقعیت بپیوندد و روزهایی که نام جزیره در جشنواره های

علمی فرهنگی هنری (یعنه کتاب ایچیزون) بدرخشد .

حمعلی که آمد درحمن رفت تا جوتی نه پایش بکند اما خیله طول داد

و علی دلا خیله غیزی شد نزیک بود که

به درحمن ول بکنیم ٬ گور سر نووده یک سعت به ما در سرا معطل کرد

بالاخره درحمن آمد و ما بسوی فرودگاه قشم رهسپار شدیم.

فصل سوم (در آستانه ی سقوط هواپیما)

یکمه هوا ابری هسته و حمعلی نراه رادوو روشن کرده بود

داخه رادو یکتا هواشناس گپ شازه که هوا تیفونن و گرد و خاکن

درحمُن اگو دور بزن ! وا حمعلی اگو بر بگرد

علی دلا اگو یعنکه بر بگرد !! گنوغ وودی بله !! طیاره چکار به گرد و خاک اشه

اگه هوا خراب وشه پرواز بند اَکُنِن .

رسیدیم فرودگاه و رفتیم که بار را تحویل داده و کارت پرواز را بگیریم

من ساک بسیار قشنگی همراهم بود که تایر داشت و راحت بودم

درحمُن هم با ساک ورزشی اومده بود ! اما علی دلایه بدبخت یکتا کیسه

سیگار ونستون با رنگ قرمز دستش بود که همه ی مسافرا داشتن نگاش میکردند

علی دلا داشت می مُرد از شرمنده ای !! دگه با هم رفتیم داخل راهرو مال

مستراب مال فرودگاه و من کیسه ی علی دلا رو داخل کیفم نادم که دیگه بیشتر

از این آبروی ما را نبرد !

بالاخره کارت پرواز را گرفتیم و در سالن بعدی منتظر سوار شدن هواپیما شدیم

درحمُن از همین الان به ما گیر داده بود که پهلی پنجره مال هواپیمون بشینه

خلاصه سوار هواپیما شدیم حالا دیگه نزیک خوراک پیشین بود و من از گشنه ای

داشتم می مردم. من و علی دلا پهلی هم نیشتیم و درحمُن کنار پنجره نشست

و یکتا مردکا آدم گپ هم کنارش بود .

بالاخره یکتا دختکا آمد و یک دنگ برمت آورد . علی دلا مثل وحش یک چاپل برمت

برداشت که من نزیک بود از شرمنده ای زیر صندلی بخو زهب بگیرم

خدا به تو نبرد خاچه ایکارون میکنی ؟ مگه تو گاهه برمت نخوردی؟

علی دلا گفت مال مفتی نگاه به بختش دگه مکن !!

هواپیما خیلی تکان میخورد و درحمُن شروع کرد به سوره ی یاسین خواندن

من و علی دلا هم آیت الکرسی میخواندیم ! خلبان از روی آیفون مال هواپیما

گفت که دوستان عزیز نترسید که چیزه نیست !

گفت امرو یکچکو هوا ضربه شمالن ناخدا ما هم بلالن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و خیله از خودش تعریف کرد. و گفت که اصلا نترسید که من خیله زرینگم

ما یکچکو دل ما جَم تر شد و شکر خدا کردیم که خلبان آدم با تجربه ایه

اما به حد گاش هواپیما تَکُن خورد که من وا دل خو گفتم بلکه آمریکا موشک زد!!

هَمَتا زاغ دادند و هواپیما را به چَک سر خود سِیدند خلبان داخه بلندگو گفت

که کمربند هایتان را حتمن ببندید که بلکه خدایی نکرده از هواپیما تاوش بخورید

من کمربندم رو چُفت بستم . علی دلا داشت به من اسپار میداد .

گفت : همش تخسیر تون نه ، تو به ما گرم کردی که بریم تهران ، کبره سره تو

نوووو وا تهرون بچک !! هواپیما داشت بیشتر و بیشتر تَکُن میخورد

همه داشتن جیهار میکشیدند و ما دیگه صدای همدیگه رو نمی شِنَفتیم

درحمُن و خیلی های دیگه داشتند با صدای بلند گریه میکردند

هواپیما دگه داشت یکدفچی میکرد نه هوا . درحمُن به علی دلا زاغ داد که

چتر نجات از زی صندلی بردارید ! من گفتم این که چتر نجات نیست جلیقه نجاته

درحمُن گفت همی خوبن نَه گر خو بکنی از هیچه بهترن خو !!!

دگه مَندار نووو ادامه گپ خو بزن ، هواپیمون یکتا تَکُن حَدّه اِیخَه وَ صُدا پاهک ایکه

درحمُن اگو آلا تِرکی خلاص آلا موردیم پچ پچ وودیم

مسکه یکتا موتور هواپیما منفجر شد و هواپیما به یَک جَم داشت پرواز میکرد

علی دلا شهاده خو داد و درحمُن داشت حرفهای پَرمَنجوری می زد

که به یک گاش ماکس مال اکسیجن از بالا سر ما در آمد سبحان الله

چکار کنیم ؟ خلبان گفت : ماکس ها را بزنید که متعسفانه مسکه هواپیما

میخواهد سقوط کند گفت خیله بخو ناراحت نکنید که من سعی میکنم طوری

به هواپیما به ک.ن بنِستَم که کسی خدایی نکرده نَمِرَد یا زخمی نشود

با حرفهای خلبان همه ماکس زدند و بیشتر مسافرین باد شدند و خیال کردند

که کسی طوریش نمیشود درحمُن گفت گول حرف های خلبان را نخورید

گفت من توی فیلما دیدم که خلبان به آدم ناگو که امبوه سقوط بکنیم

ناگهان دوباره هواپیمون به حده گاش تَکُن خورد که هوش و ماش از همه رفت

و هواپیما یَکگیر به حده سرعت وا بُچ به طرف زمین رفت و همه تا زاغ !!

فصل چهارم سقوط در بیابون و زخمی شدن درحمُن

خلبان به حده گاش از داخه اتاق خو در آمد و گفت اصلا نگران نباشید

هواپیما میسکین از مدار خارج شده ولی ما اولش خدا دوباره اتاریم به ای

رو مدار اصلی ! علی دلا گفت : آلا موردیم خلاص آلا بدبخت وودیم

امگو خاچه أ ؟ اگو مگه کوری چم نه سر تو نین که خلبان فرمون ول ایکره

اگو خلاص آماده بخو نکرن که بجکه از طیاره . امگو نه بابا ایخو کمک خلبانن

خلبان مگه ادون ول بکن .... همطو گپ مازه که خلبان اصلیو از داخه آیفون

زاغ اهدا که توجه توجه : یکتا از موتورون مال هواپیما نامرد کار خودش را کرد

و ما هرچه میکنیم دگه چالو نمیشود ! ظاهرا گرد و خاک داخه مکینه اش

رفته بود آخه هوا خیلی تیفانی بود . درحمُن چُپ زده بود مثل سنگ !

وا علی دلا امگو درحمُن لاو خو اِهگفته نکه خدایی نکرده سکته اِیکره ؟

علی دلا اگو حتما گمیز نه جُن خو اهکره آلا رویی ناکُن گپ بزن !!!

خلبان مسکین خیله داشت زور خو میزد که به هواپیمون پشتا ببرد به راه اصلی

ولی دیگه کار از کار گذشته بود . 5 دقیقه نگذشت که مهماندار وا چشمانی

پر از خَرس اومد جلو و گفت آماده باشید برای سقوط !!!!!!

درحمُن یَک نعره ای زد که مه فکر امکه سر گا شوبورید !!!

امگو شهاده خو هوده چوک که ورگارن

دگه کسه به کسه نهسته از بس صدا زاغ وُ گِر

هواپیما به حده گاش وا بُچ کَفت به اِشکوم زمین که مه وا دل خو امگو کمر مه

بوول وو خلاص !!! وخته گرد وُ خاک واتم وو که مه فکر امکه خاک فارسی نهوندنن

الحمدلله هواپیمان داخه بیابونون مال اطراف یزد ایراهون سقوط اهکه

از شانس ما هواپیمون رفته وا بُچ داخه دل یکتا تُمبه ریغی گپ !!

کسه نمُرد بله خلبان شون ایشون خاک نه لاویشون پُر وو جُندارون.

ایشون که بدبختون زحمت شوکشیده هواپیمون به جونی به ک.ن شوناده

ایطو به سریشون در هوند . مسافرون هم چند نفر زخمی وودن بله مه وُ علی

دلا مثه فیل !! هیچه دردمون نوودِر . فوری تَسمه خو باز موکه رفتیم چَک سَر

درحمُن ، که نزدنن غار !! ای که کمر مه ای که مُردُم ! علی دلا اگو چه دردت ووده

گپ بزن نه !! اگو پا مه قطع ووده !!!!! آلا که بلند به ای موکه که پایی وصلن

هیچش نین سوخته !! گول أ که پامه قطعن . علی دلا اگه صحب مونده

پاتو کیا قطع ووده ؟؟ اگو نه بَچ پامه سون نزیکن بکه !!! تی لِکِن !!!!

!! علی دلا اعصابی خورد وو اگو حبا تو أ !! یالا کمو زود بلند

تا بریم در بگینیم چه ووده بلکه دست کُمک بُتُواسِن .

هواپیما کوچکُن ملخی بود و ما کلا نزیک به 30 نفر بیشتر نبودیم

به کمک همدیگه وسایل هارو از هواپیما بیرون آوردیم و به زخمی ها کمک کردیم

 چند نفر که خیله مجروح وودرن چند دکیکه نکشید که موردن خاتکه دُوا دکتر

نهستره . خدا جنت نصیبیشون بکن.

خلبان اگو چون ما از مدار خارج شده بودیم هیچکس نمیتونه مارو پیدا کنه.

درحمُن اگو توکه هواپیمون بلد نیندی خاچه بارخو أسِی ؟؟

خلبان غیظی وو که هوند زی گوش درحمُن بزن اگو مرتیکه بی تربیت

هواپیما غراظه مال دهر حبا تو دست ما دادن چه ربطی به من داره  موتورش از

کار افتاد من چیکار کنم . درحمُن چُپ زده بود اما خلبان گفت جواب بده کرمساخ

علی دلا گفت این گنوغه ولش کن جناب خلبان

خلبان گفت بله داشتم میگفتم ، کسی اینجا بَهوا شما نمیاد چون نمیدونن

اینجاعید گفت همه چمدون هاتونو بردارید تا بریم از این بیابون پیش از اینکه

هوا تاریک بشه . درحمُن گفت گوه أخورت ایطاری !!! اصلا از ایجا نارم

علی دلا اگو خاچه أ ؟ درحمُن گفت : ای نافهمه من خودم توی فیلما دیدم

که از روی ماهواره راحت به آدم میگینن گفت یعنکه کسی نمیاد

علی دلا گفت گنوغ نبش زود برو ساک خو بردار تا واگریشون بریم که زشتن

تنهایی ایجا بینینیم فکر بد اَکُنن ! فکر اَکُنن اَمبوه طیاره ایشون دزد بکنیم

مه امگو آلا شما دوتا گنوغ وودی بلکه ؟؟؟ فکره جُن خو بکنی که نه ای بیابون

همه تا اَمِیریم از چهنه ای .

درحمُن اگو مه راه پا نادونوم بیم که پامه بدجور ندردن خانه خمیر

وا علی دلا اِهگو بمه سوار کوله خو بکن شاده دستت ، خدا روز خیر بتو هوده

علی دلا لگید به درحمُن وُ پل و مالک بهش داد !!!

چند نفر هوندن که دعوا تِیم بُکُنن به علی دلا جدا شوکه شوگفت: چی شده

الان وقته دعوا کردنه من گفتم شما ببخشید بچه ها نفهمیدن

موردیم از شرمنده ای . وا علی دلا امگو خدا چَک تاو بتو نکن مگه

کبر سر نووده ایچه کارن که تو نکری؟؟؟؟ مکنی ایکارون که ایکارون خوب نین أ

اگو کُفری به مه نکرن ! چوکلک واگر خو سفر وادِن آلا ایطورن نه !!

خلبان گفت خب همه آماده باشین که حرکت میکنیم

فصل پنجم خانه ای وحشتناک در بیابان

خلبان گفت خب همه آماده باشین که حرکت میکنیم

خلبان به جلو و ما هَمَتا به کِتال به دیمبالی ،

یک موشته که حرکت کردیم درحمُن روی زمین ک.ن پهن کرد و پا نه کَل کرد

که اِلا بلا یکنفر به من کوله بکند که من دیگه نمیتونم راه برم

کلینج پا درحمُن میسکین مثل فندال شده بود ! حیف که من از درحمُن

کوچکتر بودم وگرنه سوار کوله خو بهش میکردم .

خلبان گفت اگه اینجا بشینی شاو گرگ بتو میخوره ! زود بلند شو که

20 تاآدم معطل خودت کردی . درحمُن اگو تو چُپ که همه ایکارون تو به سرما

در ادواده . خلبان هوند که به درحمُن بزن اما درحمن به حده سرعت متواری وو

مثه تیر فرار اِهکه ، خلبان اگو ولش کنید زودتر همه حرکت کنید که نزیکن شاو

وشه ، آلا نزیکن شوم هستر تقریبا ، علی دلا اگو ول بکن به درحمُن !!!

اگو بریم دنبال خلبانشون که بعد یافیشون ناکنیم أباغیم داخه ای بیابون

من گفتم : علی دلا تو که این قدر بی معرفت نبودی ! بریم به درحمن برداریم

و با هم بریم . درحمُن بالای یکتا تُمبه نشسته بود ما از پایین بهش زاغ دادیم

گفتیم بیا زیر که دارند به خما ول میکنن . درحمُن گفت من واگر ایشون نمیام

گفت خلبان گنوغه سوهار است و همه ی مارو به کشتن میدهد .

علی دلا سنگ برداشت که حواله درحمُن دهد !

گفت خداشاهده اگه زیر نیامدی ول بتو میکنیم بعد وا موم گپ تو میگیم

که درحمُن مرده !! درحمُن گفت بیای بالا تمبه که من از این بالا

دارم نوری از دوردست ها می گینم و طرفی که خلبان و بقیه دارند میرن

اشتباه است و شهر این طرف است .

به علی دلا گفتم بریم بالا و بگینیم راست میگوید یا خیر !

وقتی رفتیم بالا تمبه آن نور را در دور دست ها دیدیم و این نور امیدی بود

که در دلهایمان تازه شد . علی دلا گفت بقیه جُندارُن دارند راه را اشتباه میرن

اگر به آنها خبر ندهیم خیله ظالمی میشود و گُنهکار میشویم

درحمُن گفت یافشان نمیکنید اونا دیگه خیلی دور شدند

علی دلا بازار به حرف های درحمُن نَناد و گفت من میرم بهشون میگم که

نور از طرف جَمگاه پیداست ! من گفتم تو خیله زیرینگی که توی این بیابان

گاهُ سَعِل خو نفهمیدنی !! . علی دلا رفت به دنبال خلبانشون و من و درحمُن

بالای تمبه نشستیم . وقتی علی دلا برگشت خیلی غیظی بود و گفت

گور سر نووده ها هر چه وا ایشون گفتم راه اشتباهی نرفتنی ! ایطرف نین

گفتم نور از اون تَل پیداست ! ولی این خلبان خیلی گوهه سوهاره

آدم به این کله خشکی گاهه ندیدم . امگو چهگو مگه ؟ اگو وایی گپ نزدنم

که یعنه چراغ پیدان مکنی مسازی ، ولی گپ مه گوش نکرد تازه وا من

گفت بکن بخو که من خودم جی پی اس دارم و میدونم آبادی کدوم طرفه !!!!

به علی دلا و درحمُن گفتم بهتره وا گرشان بریم ، هرچی نباشه اونا تعدادشون

زیاده و آذوقه ی وَلمی همراهشون هست ، تازه خلبان جی پی اس داره دیگه

نور علی نوره . درحمُن گفت من خودم دو تُنگ آب همراهمه و یک کارتون پُر

خوراک مال هواپیما دزد کردم . گفتیم بیغه تو بیفتد چطور برداشتی ؟

گفت ما کم الکی نیستیم خالو . علی دلا گفت پَتُرات بس است ،

به طرف همین چراغی که پیداست میریم و قبل از اینکه هوا تاریک شود

اولش خدا میرسیم . با همدیگه حرکت کردیم چیزه زیاد سنگینی دستمون نبود

فقط یکتا چمدون مال من بود که کیسه لباسی علی دلا هم توش بود

و یکتا ساک ورزشی مال درحمُن

و آب و غذایی که درحمُن ماشالله از هواپیما گیمیز زده بود!

سکوت همه جارو فرا گرفته بود حالا دیگه نزدیکای غروب بود و کم کم وقته

نماز شوم داخه کرده بود. علی دلا گفت یالله که نمازن !!

درحمُن گفت: بُنگ اِهدا مگه ؟من گفتم به تِیمه خُمو الان وقته قامه است

همه با هم تیمم کردیم و درحمُن بُنگ داد ! علی دلا می خواست امام بشه

اما من گفتم : مگه میفهمید قبله کدوم طرفه؟

وا هزار گرفتاری و بحث و نگاه کردن به خورشید بالاخره یک طرف را تعیین

کردیم و نماز شوم و خافتن رو واهم خوندیم .

دیگه هوا تاریک شده بود و من داشتم کم کم میترسیدم

به علی دلا گفتم بنظرت ما الان کجاییم ؟ گفت : سُرا حبا درحمُن شون !!

یعنکه کجاییم خُب توی بیابان گیر افتادیم دیگه ! گفتم نه گنوغ منظورم اینه

که الان کجایه ایرانیم ؟ ما میخواستیم بریم تهران ، الان هم توی بیابونیم

پس بنظر شما الان توی کویر لوت نیستیم ؟ علی دلا گفت احتمالا بین

کرمان و یزد باشیم . درحمُن گفت من یک رفیک داشتم اهل کرمان بود

اون میگفت توی بیابون ها و کویرهای اطراف کرمان و یزد پُر از جن است

به درحمُن گفتیم تو دیگه داری شورشو در میاری ، توی این بیابان فُکاک شدیم

معلوم نیست چه بسرمان در میاد حالا نشستی چُخان میکنی که

به ما وا ترس بدی ؟؟ گفت نه به ایقرآن که راست میگفت ! حتی من

توی کتاب هم خوندم که کویر لوت خیله جن داره

گفتم حالا از کجا معلوم که کویر لوت باشه ؟

هوا تاریکه تاریک شده بود ! نه موبایل آنتن میداد نه شهری نه آبادی هیچی.

خیله راه رفته بودیم و من دیگه پاهام وَحر نداشت ، درحمُن از من بدتر !

به علی دلا گفتم پس این چراغ چی شد ؟ چرا نمی رسیم ؟

علی دلا گفت: من مطمئنم که چراغ نبوده ! خا شما هاو چاه توخرده

عقل نسرشمان کاه نین خو ! بنظر شما توی این بیابان برق هست؟

شما اصلا دار برق میبینید ؟

خا په چه هستر ؟  نه یکتا نور پیدا هسته ! علی دلا به درحمُن گفت تو چُپ!

همش تقصیر تون، اگه واگر خلبانشون رفتریم بختر هستر.

من گفتم پس اون نور چی بود؟ درحمُن گفت : احتمالا جن ها آتش روشن

کرده بودند . اُمگو درحمُن چوکلک بازی در نیار که مه حوصله امنین ازنوم

واخاک بتو اکنوم أ . علی دلا گفت حق وا درحمُنه بنظر من هیچ کس توی

این بیابان نیست بجز جن !!!!! من دیگه کم کم داشتم از ترس میمردم.

راستش هر سه نفر داشتیم میترسیدیم تا اینکه اون نور رو از دور دیدیم

نور آتش بود !!! من گفتم خداشاهدن اگه تَل تَلُ مرگ وشوم نه قبر بخاوُم

که مه اونجا ناتم . علی دلا گفت دیگه هیچ راهی نداریم باید بریم ببینیم

این آتش چیه و شاید خانه ای چیزی باشد !

درحمُن گفت اگه جن هسترن خو خوبن ! وا ایشون رفیک اووم!!

وقتی نزدیک شدیم دیدیم یکتا کهنه خانه ترسناک که با سنگ و گل درست

شده بود و دیوالش هم سیاه و دودی بودجلومون سبز شد

خدایا اینجا دیگه کجاست ! علی دلا گفت بیرون از خانه آتش روشن کردند ،

پس بهتره همینجا کمین بگیریم ببینیم کی از خونه میاد بیرون !

هرچی نشستیم هیچ کس بیرون نیومد ! وا علی دلا اُمگُفت: مه خیلی

نترسیدنم ایجا یکطورن باوربکن ،  سرینگ نه جُن مه نزدنن !.

به یک گاش آتش خاموش شد و دوباره همه جا مثل گور شد

اما هیچکس از کهنه خانه بیرون نیومد . میخواستم به درحمُن بگم که

تو یک چیزه وا علی دلا بگو که ول بکن و از اینجا بریم ، دیدم درحمُن نیست!

به علی دلا گفتم : پَه درحمُن چه وووو؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!

اگو یعنکه !! نه همینجا نه خَست تو نیشتره !!!!!!!!!!!

آلا دگه خلاص مه ماخاست بمروم . امگو به ما بدبخت اِتکه تو !!

علی دلا گفت تو همینجا بشین من برم ببینم این سوختال نگرفته کجاست !

مه عمراً ایجا تَهناکی نانینزوم مه دگه واگرتو اَتم !! علی دلا گفت تو بشین

الان میام ، سریع رفت و به من توی تاریکی ول کرد

به یک گاش از داخه دل درخت ها یه صدایی اومد !!!

فصل ششم اسارت در خانه ای تاریک

گفتم سلام و علیکم چحوال شما !!! همینجوری الکی گفتم تا هر کسی باشه

فکر کنه من دارم می گینمش اما هیچکس جواب سلام نداد

به یک گاش یکتا گونی داخه سَر مِه شوکِشی وُ مِه زااااااااااغ

اِمگو مکنیییییییی چه نَکِری ؟؟؟ بمِه خفه توکه !! هیچکس گپ نازن

داخه گونی بمه شوکرد وُ شُبُرد !!!

مه آلا نزاغوم که شما کی ؟؟ کیا بمه نبُردِنی ؟؟؟

به یک گاش یکتا مُست از گُرده مه شوزه وُ شوگو خفه شو !!

فوری گفتم چشم ، از ترس که دار بشته نخوروم چُپ امزه

داخه یکتا خانه بمه فیراو شوکه وا گونی . آلا که از گونی در هُندوم که خانه

مثله گوور ، هیچه نین بگینوم ، گفتم کسی اینجا نیست ؟

فوری یکنفر به جواب اومد ، گفت عبدل تویی؟؟؟ گفتم بله !!

درحمن تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟!!! گفت منو توی گونی جُمخانی کردند

و انداختند اینجا ، از یکراه خوشحال شدم که درحمُن به رفیکی پهلی منه

از یکراه داشتم از ترس می مُردم ، درحمُن گفت این ها چه کسانی هستند

و از جان ما چه میخواهند ؟؟ گفتم شاید گروه امداد هستند و دارند یکی یکی

به همه جمع و جار میکنند که یکجا ببرند به شهری جایی !! درحمُن گفت

گپ چوکلکی نزن ، اینا حتما آدم خوار هستند و میخوان مارو بکشند و بعد

بی بی ریزند و بخورند !! من سرینگ نه جونم زد ، گفتم زودتر بیا از اینجا فرار کنیم.

چند تا لغد محکم از در زدیم اما فایده نداشت ، من از دور به حده سرعت به خود

شافتم بروی در اما در خیلی کایم بود !! درحمُن گفت اگه در خانه مال ما هستر

تا الان از گلوفک در هوندر ، بیغش بکه که چقدر محکمن کیوُر

یک نفر از پشت در گفت : اگه یکبار غیر لگد از در بزنید میام غَچ به شما میکنم

من گفتم خا در باز بکن تا ما لغد نزنیم ، در باز نکرد ما دوباره لگد زدیم

همی چند ثانیه نکشید که یکنفر آدمه کوتمند آمد داخل

و نفری چند تا بُکس و لغد بار ما کرد ، هر چه زاغ دادیم گفتیم بسن گُه خوردیم

دیگه لگد نمیزنیم اما گوش نمیکرد

بُکس و شوت از جَمبش أ ، مثلکه به خر دار أزنی !!!

یک موشته داره مَسته به ما زد و گفت آلا استراحت کنید که بعد خوراک چیزه

به شما میارم ، گفتم تو دار به ما نزن خوراک آلا گور

از بس تاریک بود ما اصلا چهره اش را ندیدیم ، دوباره در را کُفل کرد.

من به درحمُن گفتم پس علی دلا کجاست؟ درحمُن گفت خدا کنه به علی دلا

نگُنارن که شاید همی گنوغ بتون به خما از ایجا فراری هوده

من یک گوشه توی آن تاریکی نشستم و به درحمُن گفتم  که امید خو بکن کایم

به درگاه خداوندا که تاری روشنی ایشستن ولی تو ایجا نیندی تنها.

با خودم گفتم که اگه از اینجا خلاصی یابم حتما یکتا مولود بگیرم و خودم

هر طور شده برزنجی و شواهد هم بخوانم . به درحمُن گفتم ایوخت سر مولود

میری ؟ گفت گاه گاهه ، چطور مگه ؟ گفتم اولش خدا از ایجا که نجات پیدا موکه

یکتا مولود داخه سرا خودمان میگیرم و خودم هم میخوانم ،

به درحمُن گفتم مولود چه أشوه؟ گفت چند مَن پرتقال و سیب ، چند کیلو حلوا

وُ کیک هلری یا هواری مرغ چیزه راست بکن . گفتم هواری مرغ خش نین

اگه نری شهری ارزون گیر بیفتد هواری گوشت راست میکنم .

وسط حرفامون در باز شد و یکنفر اومد تو ، گفت خوراک آوردم .

گفتم شما از ما چه چیزی خواستارید ؟ اگر پول میخواهید که ما خود در این

بیابان سرگردان و حیرانیم و دِرهم و دیناری نزدمان نیست که شما را نصیب کنیم

گفتم ما را رها سازید ، گفت هنیزا وا شما کار داریم ، درحمُن گفت چه کار؟

گفت فعلا غذا بخورید که بعد میام میگم ، در رو دوباره کُفل کرد و رفت

دستامُش کردم و بُش سینی رو گرفتم و در اون تاریکی

سینی رو کشیدم به طرف خودم یک کاسه حلا گوشت بود

و یک دیس برینج به همراه خرما و لیمو پیاز ترشی و حتی دقوس هم بود !!!

به درحمُن گفتم بدو چوک که خوراک ایتاری داخه شهر گیر خمو ناکِت أ .

 درحمُن گفت: ای گنوغ ای گوشت جُن علی دلان

گفت علی دلا رو کشتند و گِرستند و کاتوغ گوشت درست کردند !!

یک لُک خوردم دیدم خیلی گوشتش نرمه ٬

گفتم مطمئنم گوشت علی دلا نیست ، علی دلا خیله گوشت تُندِن !!

درحمُن که داشت از گُشنه ای میمرد و اِشکُمش مثل کهره مال علی دلاشون

زیر رفته بود و به کمرش چسپیده بود جکید به طرف سینی و شروع کرد به خوردن ،

 دو نفری مثله وارم داشتیم میخوردیم که به یک گاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 1:39  توسط بالا شهری  |